روزهای آخر عمر محمد (ص)، روزهای سختی برای مدینه بود. یکی از آن روزها پیامبر از بستر برخاست و با تکیه بر عصایش به مسجد رفت تا درس بزرگی را به حاکمان بیاموزد.

مردم جمع آمدند و پیامبر شروع به صحبت کرد: پروردگار حکم کرده و سوگند خورده است که از ستم هیچ ستمکاری نخواهد گذشت. شما را سوگند به خداوند، هر کسی از شما که مظلمه ای بر عهده محمد دارد، برخیزد و مرا قصاص کند که قصاص او در دنیا از قصاصش در آخرت در برابر فرشتگان و پیامبران محبوب تر است.

شخصی به نام سواده بلند شد و گفت: ای رسول خدا، از سفر طائف برمی گشتی و سوار بر شتری بودی، تازیانه را بلند کردی که بر شتر بزنی ولی به شکم من اصابت کرد.

پیامبر(ص) بلال را صدا زد و فرمود: ای بلال، برخیز و به خانه برو و همان تازیانه را بیاور.

بلال رفت و برگشت و تازیانه را به سواده داد ...

اگر چه سواده حاضر نشد به ازای تازیانه ای که سهوا به او اصابت کرده، پیامبر را قصاص کند، اما باید اندیشید  به درسی که پیامبر در آخرین روزهای عمر به امتش داد... و مهم ترین درسی که به حاکمان و صاحبان مقام داد از اینکه بترسند اگر ظلمی ولو ناخواسته بر احدی روا کرده باشند ...